۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه
ساخت اولین مسجد اولترا مدرن به طراحی یک زن در ترکیه
پس از طراحی تعدادی از مشهور ترین نایت کلاب های شیک، هتل های مجلل، رستوران های بسیار گران قیمت و چند مکان عمومی دیگر در استانبول (نمونه هائی از کارهای خانم فاضللی اوغلو را میتوانید در سایت شخصی ایشان ببینید)، پروژه بزرگ بعدی خانم زینب فاضللی اوغلو (Zeynep Fadillioglu)، طراح معروف ترک، طراحی یک مسجد بود -یک مسجد اولترا مدرن، و اولین مسجد طراحی شده توسط یک زن.مسجد «شاکرین» (Şakirin Camii) که در محله «اسکودار» (Üsküdar) استانبول در یکی از معروف ترین گورستانهای عثمانی به نام «گورستان قراچه احمد» (Karacaahmet Mezarlığı) به آرامی در حال تکمیل شدن است، جدید ترین پروژه خانم فاضللی اوغلو محسوب میشود که بخصوص مسئولیت طراحی فضای درون مسجد را بر عهده دارد.

به گفته خود وی، یکی از تفاوت های عمده این مسجد با مسجد های سنتی ترکیه تخصیص دادن فضائی راحت و دلپذیر به زنان خواهد بود. در طراحی سنتی مسجد های ترکیه معمول است که قسمتی کوچک و بسته در بخش عقب صحن به زنان اختصاص داده میشود. در مسجد شاکرین زنان در طبقه بالای مسجد و در بخشی با پنجره های فراوان و بسیارباز و روشن خواهند بود.
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
تبعیض نژادی، اسرائیل و دوربان ۲: محکی دردناک برای اوباما
وقتی اوباما رئیس جمهوری امریکا شد فقط شعار تغییر نبود که پیروز شده بود، بلکه همان «پیروزی» خود آفتابی بود که آمده بود تا دلیل آفتاب باشد. موفق شدن اوباما در اخذ اعتماد مردم امریکا خود به خود نشانه تغییری عظیم در جامعه و فرهنگ آن کشور بود، و به جرات میتوان گفت شکسته شدن نهائی زنجیر های نژاد پرستی در مرکز این تغییرات جا داشت.
شاید تشبیه پیروزی باراک اوباما در امریکا به موفقیت نلسون ماندلا در افریقای جنوبی تشبیه دقیقی نباشد، اما بدون شک چنین مقایسه ای چندان بیجا نیز نخواهد بود. در هر حال چه تشبیه فوق صحیح باشد یا خیر، آفریقای جنوبی، نژاد پرستی، و ایالات متحده امریکا هرسه در تقاطع «دوربان» به هم میرسند.
کنفرانس ضد نژاد پرستی سازمان ملل که اولین بار بیش از سی سال پیش، یعنی سال ۱۹۷۸ در ژنو تشکیل جلسه داد، تا کنون تنها دو بار دیگر تشکیل جلسه داده است. دومین جلسه این کنفرانس در سال ۱۹۸۳ باز در شهر ژنو در سوئیس برگزار شد. همانند کنفرانس اول، موضوع کار اصلی کنفرانس دوم نیز نژاد پرستی و آپارتاید در افریقای جنوبی بود.
اما هنگامی که سومین کنفرانس ضد تبعیض نژادی سازمان ملل سر انجام به وقوع پیوست، عمده ترین نظام آپارتاید جهان در آفریقای جنوبی به پایان راه خود رسیده بود، و به نشان شادی قرار شد تا کنفرانس سال ۲۰۰۱ در شهر «دوربان» در افریقای جنوبی تشکیل گردد. آن سال با بسته بودن رسمی پرونده نژاد پرستی دولتی در افریقای جنوبی چشمان دلسوزان به دومین نظام سیاسی که بر پایه تبعیض نژادی و اپارتاید بنا شده بود یعنی دولت اسرائیل خیره ماند. نتیجه این شد که نمایندگان امریکا و اسرائیل کنفرانس را در اعتراض به این که هزاران سازمان دولتی و غیر دولتی اسرائیل را متهم به اجرای رسمی اپارتاید قومی و تبعیض نژادی نموده بودند ترک کردند.
اکنون، هشت سال بعد، چهارمین کنفرانس ضد تبعیض نژادی سازمان ملل برگزار میشود، کنفرانسی که تیتر دقیق آن عبارت است از: کنفرانس جهانی بر علیه نژاد پرستی، تبعیض نژادی، بیگانه هراسی، و دیگر تعصبات - World Conference against Racism, Racial Discrimination, Xenophobia and other Related Intolerance، و محل برگزاری آن هم ژنو است، اما به دلایل مختلف آن را «دوربان-۲» میخوانند.
اما در پی تجربه آخرین کنفرانس، دولت اسرائیل اعلام کرده است که این کنفرانس در حقیقت بر ضد نژاد پرستی نیست، بلکه خود یک نمونه عملی از نژاد پرستی میباشد، چرا که دولت اسرائیل که یک دولت دینی/قومی است را محکوم کرده است، و به این ترتیب بر علیه یک دین و قوم خاص تبعیض قائل شده است. دولت اسرائیل این کنفرانس را تحریم کرده است، و لابی های اسرائیلی در کشور های مختلف تلاش شدیدی داشته اند تا دولتهای مختلف، بخصوص دولتهای غربی را قانع کنند که آنها نیز این کنفرانس را تحریم کنند.
در حال حاضر لابی های اسرائیل در دو کشور به نتیجه رسیده اند: ایتالیا و کانادا اعلام کرده اند که در کنفرانس دوربان-۲ شرکت نخواهند کرد. اگرچه گمان میرفت دولت استرالیا نیز کنفرانس را تحریم کند، اما به نظر میرسد این دولت نهایتا تصمیم گرفته تا در کنفرانس شرکت کند.
اما در میان کشور های کوچک و بزرگی که موافق و مخالف کنفرانس دوربان هستند، مشکل بتوان نقش اساسی امریکا را دست کم گرفت. جای شکی نیست که اگر دولت جمهوری خواهان به رهبری جرج بوش یا جان مک کین کماکان در مصدر قدرت بود موضع امریکا مبتنی بر تحریم بی چون و چرای کنفرانس دوربان میبود. اما علاوه براین واقعیت که رئیس جمهوری کنونی امریکا خود یک مظهر تمام عیار از به زانو در آمدن تبعیض نژادی است، جهت گیری و وعده های سیاسی اوباما نیز تاکنون به نحوی بوده است که مترادف شدن سنتی و بی قید و شرط خطوط حرکت دولت امریکا با خطوط دلخواه اسرائیل را لا اقل تا حدی به زیر سئوال برده است.
به همین دو دلیل آخر است که در اول گفتم کنفرانس دوربان میتواند محک دردناکی برای اوباما باشد، و نیز به همین دو دلیل است که سیاست خارجی امریکا در مورد کنفرانس دوربان-۲ در طی چند هفته گذشته دستخوش تلاطم و تردید شدیدی بوده است، به نحوی که خبر هائی هم در مورد علاقه به شرکت و هم در مورد تحریم کنفرانس در آن واحد در مطبوعات بوده اند، و یا همین امروز که خبرهائی مبنی بر «تغییر موضع» امریکا و احتمال شرکت در کنفرانس منتشر شدند.
به قول سعدی خودمان، خوش بود گر محک تجربه آید به میان، تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد --گرچه خاطرمان باشد تا سخن شیخ شیراز را تحت اللفظی تعبیر نکنیم و سیه روئی اوباما را به معنی غش او نگیریم که اگر بگیریم همان خطائی را مرتکب شده ایم که کنفرانس دوربان سی سال است به دنبال تصحیح و پاک کردنش است :)
۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه
عبور ابطحی از خاتمی و قضیه سالاد اصلاحات
شاید بتوان جدید ترین تصمیم سیاسی محمد علی ابطحی، یعنی اعلام پشتیبانی وی از کروبی در مقابل موسوی را به نوعی «گذشتن از خاتمی» تعبیر کرد. به هر حال هنوز مدت زیادی نگذشته است از روزی که آقای خاتمی طی نامه ای انصراف خود را از کاندیداتوری اعلام کرد و بعد هم به طور غیر مستقیم دست اقای موسوی را بالا برد و گفت هرکس من کاندیدایش هستم این آقای موسوی او را کاندیدا خواهد بود، گرچه آقای ابطحی با صراحت تاکید میکنند که « آقای خاتمی به نفع اصلاحات و نه به نفع کسی انصراف داد».
دلیل واقعی اینکه خاتمی واقعا به چه دلیل پس از ورود موسوی انصراف داد را شاید هیچوقت نتوانیم بفهمیم. شخصا به نظرم میرسد که ریشه اصلی این تصمیم ایشان را با دقت در اعماق احساسات شخصی و در روانشناسی ایشان (بخصوص در دو زمینه مشکل اساسی ایشان با پدیده «قدرت»، و احساسات پنهان اما خروشان ایشان در زمینه «رقابت») راحتتر بتوان توضیح داد تا معادلات و محاسبات سیاسی، اما با توجه به اینکه اطلاعات من تنها میتواند بر جسته و گریخته هائی که در سخنان ایشان یا اطرافیانشان بروز میکند مبتنی باشد، بهتر است از اظهار نظر در این مورد بپرهیزم.
اما مسئله ای که نمیتوان از آن پرهیز کرد و یا نادیده گرفت تاثیرات پردامنه ای است که خروج ایشان بر سرنوشت "اصلاح طلبی" داشته و خواهد داشت. یکی از عمده ترین این تاثیرات را شاید بشود در غیر قابل انکار شدن این مسئله دید که «اصلاحات» به مرور زمان تبدیل شده است به ظرف بسیار بزرگی که در خوشبینانه ترین حالت میشود محتویات آن را به یک «سالاد» عجیب تشبیه کرد. به عبارت دیگر، گفتمان یا حرکتی که عموما تحت عنوان «اصلاحات» از آن یاد میشود، قادر نبوده است تا به مرور زمان هویت خاصی از خود بروز دهد، تا جائی که امروز به صورت یک ملغمه سیاسی/اجتماعی به یک «حزب» پسامدرن میماند که طیف های گسترده ای را در خود جای داده که شاید تنها وجه مشترکشان مخالف بودن با مفاهیم مبهمی همچون «استبداد» و «دیکتاتوری»، و علاقه مندی آنان به کم شدن برخی از مظاهر تصلب اجتماعی باشد.
در هر صورت یکی از دلایل عمده ای که موجب عدم تبلور یک گفتمان مشخص و ثابت در تعریف «حرکت اصلاح طلبانه» شده است عدم وجود عملی یک گفتمان هژمونیک/ایدئولوژیک در بطن این حرکت است، که به عقیده من بایستی به فال نیک گرفته شود، اگرچه طبیعتا عدم وجود چنین مرکزیتی «جنبش اصلاح طلبی» را تبدیل به حرکتی بسیار بطئی و در ظاهر بی در و پیکر کرده است که تحمل آن به مذاق بسیاری از ما مشکل میاید. اما به عقیده من این عدم محوریت هژمونیک را میتوان به فال نیک گرفت، چرا که در نهایت قادر است جامعه را به سوی تولید الگو های باز تری از حکومت سوق دهد.
اما برگردیم به بحث شیرین آقای ابطحی. چیزی که موجب شد وارد این بحثها شوم این اندیشه بود که با رفتن به سوی کروبی، ابطحی از حرکت در جهتی که انگشت خاتمی اشاره داشته بود سر پیچیده است، حتی اگر خود آقای خاتمی هم ابتدائا در صدور چنان اشاره ای متردد و مبهم عمل کرده باشند. اما یک نتیجه عجیبی که از بحث بالا میشود گرفت این است که چنین عبوری را (چه واقعی باشد چه فرضی) میتوان به دیده مثبت هم نگریست، چرا که چنین عبوری را میتوان نمود عملی یکی از ایده های اصلی اصلاحات ، یعنی پویش و آزادی حرکت و اندیشیدن فرای افراد و نمادها محسوب کرد.
آقای عباس عبدی در تحلیلی از جریان انصراف آقای خاتمی و دلایل، نتایج و تاثیرات آن ، علاوه بر دفاع ضمنی از تصمیم خاتمی، آورده اند:
مشكل ديگر رويگرداني و نااميدي و افزايش فشارها به آقاي خاتمي به دليل اتخاذ اين تصميم است. همراه و همگام صادق كسي است كه در موقع سختيها در كنار فرد قرار گيرد، چرا كه در زمان صعود و شكوفايي و اقبال مردمي در كنار افراد قرار گرفتن چيزي جز نفعطلبي و فرصتطلبي نيست. بنابراين حمايت از اين تصميم بر كساني كه ايشان را تشويق به حضور كردند، واجبتر است تا كساني كه در راه چنين تشويقي گام برنداشتند.قصد جسارتی به آقای عبدی نیست، اما آنچه موجب میشود این متن را قابل نقل و توجه بیابم اصالتی است که در بطن این نظر به «فرد» داده شده است. اگرچه استدلالی که میگوید اقای ابطحی در طلب منفعت شخصی خودش است که موسوی را رها و به کروبی پیوسته است استدلالی است راحت و به احتمال زیاد بسیار شایع خواهد گشت. اما مسئله را عمیق تر از ابطحی و منفعت وی و کلا عمیق تر از «افراد» اگر بنگریم شاید بتوانیم به این واقف شویم که دلیلی ندارد دوستان خاتمی از هرچه او میکند، حتی اگر اشتباه به نظر برسد، حمایت و پیروی کنند، آنهم تنها به این استدلال که او «خاتمی» است و بر گردن مان حقی دارد.
این پند عجیب آقای عبدی، که «صادق کسی است که در موقع سختی ها در کنار فرد قرار گیرد» را شاید بتوان به عنوان یک اندرز در باب روابط اجتماعی ان هم در متن جامعه ای بسیار سنتی روا دانست، اما احترما عرض میشود که وارد کردن و استفاده از چنین شعارهائی در زمینه مبارزات سیاسی نه تنها کمکی به بروز روابط سیاسی و اجتماعی جدید در متن اجتماع نخواهد کرد، بلکه قیدهای فراوانی نیز بر دست و پای تفکر پیشرو در صحنه سیاست ایرانی خواهد افکند.
۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه
چرا امیدوارم عبدالله نوری اعلام کاندیداتوری کند
دلایل بسیاری له و علیه کاندیداتوری آقای نوری آورده اند، اما من شخصا از شنیدن خبر کاندیداتوری ایشان بسیار خوشحال خواهم شد چرا که کاندیدا شدن اقای نوری چالش مهم، پر معنا، و مفیدی را در مقابل نظام جمهوری اسلامی قرار خواهد داد -چالشی که در هر صورتش به نفع پیشبرد دموکراسی در جامعه ایران تمام خواهد شد.
با توجه به سابقه روشن و طبیعت صریح گفتار و رفتار سیاسی آقای نوری، و نیز با توجه به علاقه گسترده به ایشان بخصوص در میان زنان، جوانان و پیشروان اجتماعی، احتیاجی به تاکید نیست که در صورت گذشتن موفقیت آمیز از فیلتر شورای نگهبان بدون شک ایشان امید اصلی لایه های پیشرو جامعه برای موفقیت در مقابل رقبای خود و پیشبرد هرچه بیشتر اهداف اصلاحات خواهند بود.
از سوی دیگر نیازی به گفتن نیز نیست که احتمال تائید صلاحیت شدن آقای نوری توسط شورای نگهبان فعلی بسیار ضعیف و نزدیک به غیر ممکن میباشد. اما این عدم احتمال را نبایست دلیلی برای بی فایده بودن کاندیداتوری ایشان دانست، بلکه بر عکس درست به همین دلیل است که کاندیداتوری آقای نوری چالشی پرثمر را برای نظام سیاسی جمهوری اسلامی به ارمغان خواهد آورد.
نامزد شدن عبدالله نوری به دلیل اقبال عمومی از ایشان شورای نگهبان و نظام را در مقابل امتحانی به شکل یک دو راهی قرار خواهد داد که یک راه آن عمل کردن به قول های اخیرآیت الله خامنه ای در مورد باز بودن صحنه انتخابات برای افکار و هویتهای گونه گون و آزادی انتخاب توسط مردم خواهد بود، و راه دیگر آن بازگشتی بسیار واضح و پر خرج به عکس العمل متصلب و بسته در قبال منتقدین حتی از نوع «خودی».
۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه
موسوی: من برای کاندیدا شدن از رهبری نظر نخواسته ام
مصاحبه مطبوعاتی اخیر میر حسین موسوی حاوی نکات بسیار مهمی بود. اما از آنجا کهشیوه سخن گفتن اقای موسوی تا حد بسیار زیادی مشمول عبارت "عاقلان را اشارتی کافیست" میشود، شاید بد نباشد به مرور سخنان وی را شکافت و اشارات آن را استخراج کرد. البته ناگفته نماند که به نظر من این مینیمالیسم گفتاری آقای موسوی تنها یک مدل دفاعی دیپلماتیک و یا حتی یک شگرد انتخاباتی نیست بلکه به نظر میرسد منعکس کننده جنبه مهمی از شخصیت ایشان باشد -همان جنبه ای که در کمپین انتخاباتی ایشان هم به روشنی حاضر است، و همان جنبه ای که میتوان در نقاشی های ایشان نیز یافت (بله، نقاشی که در سمت چپ میبینید از کارهای ایشان است، برای دیدن کارهای دیگر از ایشان میتوانید اینجا را ببینید).
الان که مینویسم چند دقیقه ای بیشتر وقت ندارم، اینست که تدقیق در حرفهای اخیر اقای موسوی را برای فرصت بعدی میگذارم، اما فقط میخواستم عجالتا توجه تان را به یکی از اعلانات صریح و مهم ایشان جلب کنم، یعنی جائی که در پاسخ به خبرنگاری که از وی پرسید « آيا براي حضور در صحنه انتخابات با مقام معظم رهبري مشورت كردهايد؟»، ایشان بدون مغالطه و بدون تردید پاسخ داد، «خیر بنده با مقام معظم رهبري براي اعلام حضور مشورت نكردم» و فورا هم اضافه کرد «کار خلافی نکرده ام»!
سنت «مشورت با رهبری» پیش از اعلام حضور در انتخابات نه سنتی تازه است و نه موضوعی سبک، تا جائی که بخصوص در سالهای اخیر مقاله ها و بحثهای زیادی در همین مورد انجام گرفته است (برای مثال این مصاحبه ها را ببینید). حتی کاندیداهای سنگین وزن جناح اصلاح طلب مثل خاتمی و کروبی نیز خود را در مقامی نیافته اند که بتوانند دیدار و مشورت با رهبری قبل از اعلام کاندیداتوری خود را نادیده بگیرند، چه برسد به اینکه با چنین صراحتی اعلام کنند که احتیاجی به مشورت با رهبری احساس نکرده اند..
طبیعتا هنوز زود است تا بتوان از اینچنین برخورد هائی نتیجه های بزرگی گرفت، اما به قول معروف، سالی که نکوست از بهارش پیداست...
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
مروری بر حکایت سنگ صبور هدایت
قصه سنگ صبور را دو هفته پیش در کلاس فارسی خواندیم. همینطور که میخواندیم جلوی دانشجوها خجالت میکشیدم که این قصه نماینده افکار عامه مردم ایران باشه -که هست البته. از یکطرف توی دلم میگفتم کاش داستان دیگه ای براشون انتخاب کرده بودیم، ولی از طرف دیگه هم خوب متوجه بودم که اولا واقعیت رو نمیشه با گردوندن صورت یا بستن چشمها از میان برداشت، و ثانیا، هر داستان دیگه ایرانی رو هم که بگیری، اگر هم به این رک و راستی همین دیدگاه ها رو منعکس نکنه به هر حال یک کم که پوستش رو خراش بدی همین چیزها میزنه بیرون. قضیهٔ کوزه است و همان که در اوست.
شرح و بسط عمیق سنگ صبور کلی کار میبره خواه ناخواه، ولی حتی اگر یکی دوتا نکته ساده از جزئیات داستان رو هم فقط در نظر بگیریم عمق مسئله راحت معلوم میشه. مثلا تصویری که از «کولی» ها ارائه میشه، یا وضعیتی که زنها دارند توی این قصه.
کولی ها که یک گروه بی شکل و بی فردیت هستند که تنها مشخصه شان اینست که بیخانمانند و اهل جسمند و هوی و هوس (همیشه در حال سفرند و میآیند پشت دیوار "بار میاندازند" و "میزنند و میکوبند و میرقصند")، و به چه راحتی در ازای "پول و جواهر و لباس" دخترشان را هم به کنیزی میفروشند. تازه انهم نه حتی توسط پدر و مادر دختر، که اصلا وجود و فردیتی ندارند توی داستان، بلکه یک گروه بی شکل است و یک "سرکرده کولی ها" دارد، که خودش تصمیم میگیرد "چه بهتر از این!" و سر طناب را میبندد به کمر دختر بچه تا به کنیزی غریبه ای برود.
و وضعیت زن ها هم خودش روشنتر از آن است که لازم به شرح و تفسیر باشد. از فروش رفتن دختر کولی بگیر تا کنیزی بی چون و چرای فاطمه و از همه مهمتر محوریت جوان خوابیده که بیدار میشود تا بی چون و چرائی آقا و سرور هردوشان باشد. اصلا دلیل وجودی زن ها توی این داستان کلفت و کنیزی مردها رو کردنه، بعد هم بین خودشون دعواست که حالا کدومشون مستقیم کلفت آقا بشه و کدومشون بشه کلفت این یکی، و اینجا هم باز خیلی راحت وضعیت مشخصه که دختر کولی به هر حال باید زیر دست فاطمه باشه و تا وقتی این وضعیت درست نشده باشه دنیا داره روی محور غلط میچرخه.
ولی این وسط شاید جالب تر از همه این باشه که خوب به خاطر میارم سالها پیش هنوز ایران بودم که همین قصه رو خونده بودم ، و نه تنها احساس بدی بهم دست نداده بود، بلکه با خیال تخت و راحت دنبال استعاره ها و معنی و مفهوم های الگوریکش گشته بودم و به این فکر کرده بودم که اوه، چقدر صادق هدایت چیز یاد گرفته توی پاریس که برگشته اومده و ارزش عمیق یک داستان فولکلوریک که در چشم بقیه بی ارزش بوده رو تشخیص داده و کتابش کرده و اون رو، و فرهنگ ما رو، از گم شدن نجات داده و . . .
این قصه اما سر دراز دارد، و مطمئنم باز هم باز خواهم گشت به این حکایت منطق فرهنگی مان که در لابلای هزاران هزار داستان و شعر و مثل نهفته و منتظره که به بلوغ لازمه برسیم تا احساس نیاز کنیم به خود آگاه شدن و واکاوی اینهمه لایه لایه های تاریخ هزار تویمان . . . به هر حال به قول فردریک جیمیسون ناخودآگاه سیاسی هر ملتی در طی جنگهای خونین نامرئی بین همین کلمه های بی آزار نوشته شده.

شرح و بسط عمیق سنگ صبور کلی کار میبره خواه ناخواه، ولی حتی اگر یکی دوتا نکته ساده از جزئیات داستان رو هم فقط در نظر بگیریم عمق مسئله راحت معلوم میشه. مثلا تصویری که از «کولی» ها ارائه میشه، یا وضعیتی که زنها دارند توی این قصه.
کولی ها که یک گروه بی شکل و بی فردیت هستند که تنها مشخصه شان اینست که بیخانمانند و اهل جسمند و هوی و هوس (همیشه در حال سفرند و میآیند پشت دیوار "بار میاندازند" و "میزنند و میکوبند و میرقصند")، و به چه راحتی در ازای "پول و جواهر و لباس" دخترشان را هم به کنیزی میفروشند. تازه انهم نه حتی توسط پدر و مادر دختر، که اصلا وجود و فردیتی ندارند توی داستان، بلکه یک گروه بی شکل است و یک "سرکرده کولی ها" دارد، که خودش تصمیم میگیرد "چه بهتر از این!" و سر طناب را میبندد به کمر دختر بچه تا به کنیزی غریبه ای برود.
و وضعیت زن ها هم خودش روشنتر از آن است که لازم به شرح و تفسیر باشد. از فروش رفتن دختر کولی بگیر تا کنیزی بی چون و چرای فاطمه و از همه مهمتر محوریت جوان خوابیده که بیدار میشود تا بی چون و چرائی آقا و سرور هردوشان باشد. اصلا دلیل وجودی زن ها توی این داستان کلفت و کنیزی مردها رو کردنه، بعد هم بین خودشون دعواست که حالا کدومشون مستقیم کلفت آقا بشه و کدومشون بشه کلفت این یکی، و اینجا هم باز خیلی راحت وضعیت مشخصه که دختر کولی به هر حال باید زیر دست فاطمه باشه و تا وقتی این وضعیت درست نشده باشه دنیا داره روی محور غلط میچرخه.
ولی این وسط شاید جالب تر از همه این باشه که خوب به خاطر میارم سالها پیش هنوز ایران بودم که همین قصه رو خونده بودم ، و نه تنها احساس بدی بهم دست نداده بود، بلکه با خیال تخت و راحت دنبال استعاره ها و معنی و مفهوم های الگوریکش گشته بودم و به این فکر کرده بودم که اوه، چقدر صادق هدایت چیز یاد گرفته توی پاریس که برگشته اومده و ارزش عمیق یک داستان فولکلوریک که در چشم بقیه بی ارزش بوده رو تشخیص داده و کتابش کرده و اون رو، و فرهنگ ما رو، از گم شدن نجات داده و . . .
این قصه اما سر دراز دارد، و مطمئنم باز هم باز خواهم گشت به این حکایت منطق فرهنگی مان که در لابلای هزاران هزار داستان و شعر و مثل نهفته و منتظره که به بلوغ لازمه برسیم تا احساس نیاز کنیم به خود آگاه شدن و واکاوی اینهمه لایه لایه های تاریخ هزار تویمان . . . به هر حال به قول فردریک جیمیسون ناخودآگاه سیاسی هر ملتی در طی جنگهای خونین نامرئی بین همین کلمه های بی آزار نوشته شده.

داستان فولکلوریک (عامیانه) «سنگ صبور»، بازنویسی شده توسط صادق هدایت در سال ۱۳۲۰. این داستان اولین بار در مجموعه ای تحت نام «اوسانه» منتشر شد.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، هر چه رفتیم راه بود، هر چه کندیم چاه بود، کلیدش دست سید جبار بود .
َیک مردی بود یک زن داشت، با یک دختر. این دختره را روزها می فرستاد به مکتب پیش ملاباجی. هر روز که می رفت مکتب، سر راه صدایی به گوشش می آمد که: «نصیب مرده فاطمه!»
اسم این دختر فاطمه بود. تعجب می کرد، با خودش می گفت: «خدایا، خداوندا، این صدا مال کیه؟» چیزی به عقلش نمی رسید. ترسش می گرفت. یک روز آمد به مادرش گفت: «ننه جون هر روز که از تو کوچه رد می شم یک صدایی به گوشم می آید که می گوید: نصیب مرده فاطمه!» آن وقت پدر و مادرش گفتند که ما می گذاریم و از این شهر می رویم. هر چه اسباب زندگی و خرت و خورت داشتند فروختند و راهشان را کشیدند و رفتند.
رفتند و رفتند تا به یک بیابانی رسیدند که نه آب بود و نه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی. اینها تشنه شان شده بود، گشنه شان شده بود، هر چه نان و آب داشتند همه تمام شده بود. در آن نزدیکی دیوار یک باغ بزرگی دیدند که یک درهم داشت. گفتند که ما می رویم اینجا در می زنیم، یکی میآد آبی چیزی به همون میده.
فاطمه رفت در زد، فوراً در واز شد. تا رفت تو ببیند کسی هست یا نه؟ یک مرتبه در بسته شد و در هم غیب شد. انگاری که اصلاً در نداشت. مادر پدرش آنور دیوار ماندند و دختره توی باغ ماند. مادر و پدرش گریه و زاری کردند. دیدند فایده ای ندارد، گفتند: اینجا حالا شب میشه گاس باشه حیوانی و جک و جونوری بیاد، چرا بمانیم؟ تا تاریک نشده می رویم تا به یک آبادی برسیم. با خودشان گفتند: «اینکه می گفت نصیب مرده فاطمه شاید همین قسمت بوده! »
دختره آن طرف دیوار گریه و زاری می کرد، بیشتر گشنه اش شد و تشنه اش شد. گفت: بروم ببینم یک چیزی پیدا میشه بخورم. رفت مشغول گشت و گذار شد. دید یک باغ درندشتی بود با عمارت و دم و دستگاه رفت توی این اتاق، آن اتاق هر جا سر کرد دید هیچکس آنجا نیست. بالاخره از میوه های باغ یک چیزی کند و خورد. بعد رفت گرفت خوابید. فردا صبح زود بیدار شد باز رفت این ور و آن ور را سرکشی کرد، دید توی اتاقها فرش های قیمتی و همه چیز بود. دید یک حمام هم آن جا هست، رفت توی حمام سر و تنش را شست. تا ظهر کارش گردش بود. هیچکس را ندید. هر چه صدا زد کسی جوابش را نداد. باز رفت توی اتاق ها سر کرد. هفت تا اتاق تو در تو را گشت. دید تویش پر از خوراکیهای خوب، جواهر و همه چیز آنجا هست.
آنوقتش به اتاق هفتمی که رسید، درش را باز کرد، رفت تو اتاق دید یک نفر روی تختخوابی خوابیده. نزدیک رفت، پارچه را روی صورتش پس زد دید یک جوان خوشگلی مثل پنجه آفتاب آنجا خوابیده نگاه کرد دید روی شکمش مثل اینکه بخیه زده باشند سوزن زده بودند.
یک تیکه کاغذ دعا روی رف بالای سرش بود. ور داشت دید نوشته: هر کس چهل شب و چهل روز بالای سر این جوان بماند و روزی یک بادام و یک انگشدانه آب بخورد و این دعا را بخواند و به او فوت کند و روزی یک دانه از این سوزن ها را بیرون بکشد آن وقت روز چهلم جوان عطسه ای می کند و بیدار می شود.
دختره دعا را خواند و یک سوزن از شکمش بیرون آورد. چه دردسرتان بدهم سی و پنج روز تمام کار دختر همین بود که روزی یک بادام و یک انگشدانه آب بخورد و دعا بخواند و به آن جوان فوت کند و یک سوزن از شکمش بیرون بیاورد. اما از بس که بی خوابی کشیده بود و گشنگی خورده بود دیگر رمقی برایش نمانده بود. همین طور از خودش می پرسید: «خدایا، خداوندگارا، چه کنم؟ کسی نیست که به من کمک کند!» از تنهایی داشت دلش می ترکید.
یک مرتبه شنید از پشت دیوار باغ صدای ساز و تنبک بلند شد. رفت پشت بام دید یک دسته کولی آمده اند اونجا پشت دیوار بار انداخته اند، می زدند و می کوبیدند و می رقصیدند. دختر صدا کرد: «آی باجی، آی ننه، آی بابا، شما را به خدا یکی از این دخترهایتان را به من بدهید. من از تنهایی دارم دق می کنم هر چه بخواهید بهتان میدهم.» سرکرده کولی ها گفت: «چه از این بهتر بهتان می دهم اما از کجا بفرستیم راه نداریم.» دختره رفت یک طناب برداشت با مقداری پول و جواهر و لباس و آنها را آورد روی پشت بام و انداخت پایین برای کولی ها. آنها هم سر طناب را بستند به کمر دختر کولی و فاطمه کشیدش بالا.
دختره که آمد بالا فاطمه داد لباسهایش را عوض کرد، رفت حمام، غذاهای خوب بهش داد و گفت: «تو مونس من باش که من تنها هستم.» بعد سرگذشت خودش را برای دختر کولی نقل کرد. اما از جوانی که تو اتاق هفتمی خوابیده بود چیزی نگفت. خود دختره باز می رفت تو اتاق در را می بست دعا می خواند به جوان فوت می کرد. این دختر کولیه از بسکه حرامزاده بود می دید این دختره می رود توی اتاق در را روی خودش چفت می کند و یک کارهایی می کند شستش خبردار شد آنجا چیزی هست که دختره از او پنهان می کند. یک روز سیاهی به سیاهی این دختر رفت، از لای چفت در دید که فاطمه یک دعایی را بلند بلند خواند و مثل اینکه یک کارهایی کرد. دو سه روز دیگر هم رفت و گوش داد تا اینکه دعا را از بر شد.
روز سی و نهم [چهلم؟!] که فاطمه هنوز خواب بود صبح زود دختر کولیه بلند شد رفت در اتاق را باز کرد دید یک جوانی مثل پنجه آفتاب آنجا روی تخت خوابیده. دختره دعا را که از بر بود خواند، دید یک سوزن روی شکمش است آن را بیرون کشید، فورا تا کشید جوانه عطسه کرد، بلند شد نشست و گفت: «تو کجا، این جا کجا؟ آیا حوری، جنی، پری هستی یا آدمیزادی؟» دختر کولیه گفت: «من دختر آدمیزاد هستم.» جوان پرسید: «چطور به اینجا آمدی؟» دختر کولیه تمام سرگذشت فاطمه را از اول تا آخر به اسم خودش برای او نقل کرد و خودش را به اسم فاطمه جا زد و فاطمه را که خوابیده بود گفت کنیز من است.
جوان گفت: «خیلی خوب حالا می خواهی زن من بشوی؟» دختره گفت: «البته که می خواهم چه از این بهتر!»
آنها که مشغول صحبت و ماچ و بوسه بودند فاطمه بیدار شد دید که هر چه رشته بود پنبه شده، آه از نهادش برآمد. دستهایش را به طرف آسمان کرد گفت: «خدایا خداوندگارا تو سر شاهدی! همۀ زحمتهایی که کشیدم همین بود؟ پس آن صدایی که می گفت: نصیب مرده فاطمه، همین بود؟» بعد بی آنکه آره بگوید یا نه کلفت دختر کولیه شد، و دختر کولیه شد خانم و خاتون و فاطمه را فرستاد توی اشپزخانه.
جوانه فرمان داد هفت شبانه روز شهر را آیین بستند و دختر کولیه را گرفت. فاطمه هیچ چیز نمی گفت، کلفتی خانه را می کرد. تا اینکه زد و جوانه خواست برود سفر، وقتی خواست حرکت کند به زنش گفت: «دلت چه می خواهد تا برایت سوغاتی بیاورم؟» دختر کولیه گفت: «برای من یک دست لباس اطلس زری شاخه بیار.» بعد برگشت به طرف فاطمه گفت: «تو چی می خواهی که برایت سوغات بیاورم؟»
فاطمه گفت: «آقا جون من چیزی نمی خواهم جانتان سلامت باشد.» جوانه اصرار کرد، اونم گفت: «پس واسه من یک سنگ صبور و یک عروسک چینی بیاورید.»
جوانه شش ماه سفرش طول کشید. دختر کولیه هم هی فاطمه را کتک می زد و می چزاندش و او هم همه اش گریه می کرد.
جوانه از سفر برگشت و همه سوغاتی های زنش را خریده بود، اما سنگ صبور را یادش رفته بود. نگو تو بیابان که می آمد پایش خورد به یه سنگی فوراً یادش افتاد که دختر کلفته ازش سنگ صبور خواسته بود. با خودش گفت: «خوب، این دختره گفته بود، اگر برایش نبرم بد است.» برگشت رفت توی بازار پرسان پرسان یک نفر دکاندار را پیدا کرد که گفت من یکی برایتان پیدامی کنم. فردا که برگشت آن را بخرد دکاندار ازش پرسید: «کی از شما سنگ صبور خواسته؟» جوان گفت:« تو خانه مان یک کلفت داریم از من سنگ صبور و عروسک چینی خواسته.»
دکاندار گفت: «شما اشتباه می کنین این دختر کلفت نیست.»
جوانه گفت: «حواست پرت است، من می گویم کلفت من است.»
دکاندار گفت: «ممکن نیست، خیلی خوب حالا این را می خری یا نه؟»
جوان گفت: «بله می خرم.»
دکاندار گفت: «هر که سنگ صبور می خواد معلوم میشه که درد دل داره حالا که رفتی سنگ صبور را به دختر دادی کارهای خانه را که تمام کرد می رود گوشه دنجی می نشیند و همه سرگذشت خودش را برای سنگ نقل می کند، بعد از آنکه همه بدبختی های خودش را بیان کرد می گوید:
چه دردسرتان بدهم، جوان همان کاری که او گفته بود کرد و سنگ و عروسک چینی را به دختر کلفته داد. همین که کارهایش تمام شد رفت آشپزخانه را آب و جارو کرد یک شمع روشن کرد و کنج آشپزخانه گذاشت. سنگ صبور و عروسک چینی را هم جلو خودش گذاشت و همه بدبختی های خودش را از اول که چطور سر راه مکتب صدایی بغل گوشش می گفت «نصیب مرده فاطمه»، بعد فرارشان، بعد بی خوابی و زحمت هایی که کشید، بعد کلفتی و زجرهایی که تا حالا کشیده بود همه را برای آنها نقل کرد آن وقت گفت:
همین که این را گفت فوری جوان در را باز کرد رفت محکم کمر فاطمه را گرفت و به سنگ صبور گفت: «تو بترک.» سنگ صبور ترکید و یک چکه خون ازش بیرون جست. دختره غش کرد و جوان او را بغل زد و نوازش کرد و ماچ و بوسه کرد، برد توی اتاق خودش خوابانید.
فردا صبح فرمان داد گیس دختر کولی را به دمب قاطر بستند و هی کردند میان صحرا. بعد داد هفت شبان و روز شهر را چراغانی کردند و آیین بستند و فاطمه را عروسی کرد و بخوشی و شادی با هم مشغول زندگی شدند.
همان طور که آنها به مرادشان رسیدند شما هم به مراد خودتان برسید!
قصۀ ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، هر چه رفتیم راه بود، هر چه کندیم چاه بود، کلیدش دست سید جبار بود .
َیک مردی بود یک زن داشت، با یک دختر. این دختره را روزها می فرستاد به مکتب پیش ملاباجی. هر روز که می رفت مکتب، سر راه صدایی به گوشش می آمد که: «نصیب مرده فاطمه!»
اسم این دختر فاطمه بود. تعجب می کرد، با خودش می گفت: «خدایا، خداوندا، این صدا مال کیه؟» چیزی به عقلش نمی رسید. ترسش می گرفت. یک روز آمد به مادرش گفت: «ننه جون هر روز که از تو کوچه رد می شم یک صدایی به گوشم می آید که می گوید: نصیب مرده فاطمه!» آن وقت پدر و مادرش گفتند که ما می گذاریم و از این شهر می رویم. هر چه اسباب زندگی و خرت و خورت داشتند فروختند و راهشان را کشیدند و رفتند.
رفتند و رفتند تا به یک بیابانی رسیدند که نه آب بود و نه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی. اینها تشنه شان شده بود، گشنه شان شده بود، هر چه نان و آب داشتند همه تمام شده بود. در آن نزدیکی دیوار یک باغ بزرگی دیدند که یک درهم داشت. گفتند که ما می رویم اینجا در می زنیم، یکی میآد آبی چیزی به همون میده.
فاطمه رفت در زد، فوراً در واز شد. تا رفت تو ببیند کسی هست یا نه؟ یک مرتبه در بسته شد و در هم غیب شد. انگاری که اصلاً در نداشت. مادر پدرش آنور دیوار ماندند و دختره توی باغ ماند. مادر و پدرش گریه و زاری کردند. دیدند فایده ای ندارد، گفتند: اینجا حالا شب میشه گاس باشه حیوانی و جک و جونوری بیاد، چرا بمانیم؟ تا تاریک نشده می رویم تا به یک آبادی برسیم. با خودشان گفتند: «اینکه می گفت نصیب مرده فاطمه شاید همین قسمت بوده! »
دختره آن طرف دیوار گریه و زاری می کرد، بیشتر گشنه اش شد و تشنه اش شد. گفت: بروم ببینم یک چیزی پیدا میشه بخورم. رفت مشغول گشت و گذار شد. دید یک باغ درندشتی بود با عمارت و دم و دستگاه رفت توی این اتاق، آن اتاق هر جا سر کرد دید هیچکس آنجا نیست. بالاخره از میوه های باغ یک چیزی کند و خورد. بعد رفت گرفت خوابید. فردا صبح زود بیدار شد باز رفت این ور و آن ور را سرکشی کرد، دید توی اتاقها فرش های قیمتی و همه چیز بود. دید یک حمام هم آن جا هست، رفت توی حمام سر و تنش را شست. تا ظهر کارش گردش بود. هیچکس را ندید. هر چه صدا زد کسی جوابش را نداد. باز رفت توی اتاق ها سر کرد. هفت تا اتاق تو در تو را گشت. دید تویش پر از خوراکیهای خوب، جواهر و همه چیز آنجا هست.
آنوقتش به اتاق هفتمی که رسید، درش را باز کرد، رفت تو اتاق دید یک نفر روی تختخوابی خوابیده. نزدیک رفت، پارچه را روی صورتش پس زد دید یک جوان خوشگلی مثل پنجه آفتاب آنجا خوابیده نگاه کرد دید روی شکمش مثل اینکه بخیه زده باشند سوزن زده بودند.
یک تیکه کاغذ دعا روی رف بالای سرش بود. ور داشت دید نوشته: هر کس چهل شب و چهل روز بالای سر این جوان بماند و روزی یک بادام و یک انگشدانه آب بخورد و این دعا را بخواند و به او فوت کند و روزی یک دانه از این سوزن ها را بیرون بکشد آن وقت روز چهلم جوان عطسه ای می کند و بیدار می شود.
دختره دعا را خواند و یک سوزن از شکمش بیرون آورد. چه دردسرتان بدهم سی و پنج روز تمام کار دختر همین بود که روزی یک بادام و یک انگشدانه آب بخورد و دعا بخواند و به آن جوان فوت کند و یک سوزن از شکمش بیرون بیاورد. اما از بس که بی خوابی کشیده بود و گشنگی خورده بود دیگر رمقی برایش نمانده بود. همین طور از خودش می پرسید: «خدایا، خداوندگارا، چه کنم؟ کسی نیست که به من کمک کند!» از تنهایی داشت دلش می ترکید.
یک مرتبه شنید از پشت دیوار باغ صدای ساز و تنبک بلند شد. رفت پشت بام دید یک دسته کولی آمده اند اونجا پشت دیوار بار انداخته اند، می زدند و می کوبیدند و می رقصیدند. دختر صدا کرد: «آی باجی، آی ننه، آی بابا، شما را به خدا یکی از این دخترهایتان را به من بدهید. من از تنهایی دارم دق می کنم هر چه بخواهید بهتان میدهم.» سرکرده کولی ها گفت: «چه از این بهتر بهتان می دهم اما از کجا بفرستیم راه نداریم.» دختره رفت یک طناب برداشت با مقداری پول و جواهر و لباس و آنها را آورد روی پشت بام و انداخت پایین برای کولی ها. آنها هم سر طناب را بستند به کمر دختر کولی و فاطمه کشیدش بالا.
دختره که آمد بالا فاطمه داد لباسهایش را عوض کرد، رفت حمام، غذاهای خوب بهش داد و گفت: «تو مونس من باش که من تنها هستم.» بعد سرگذشت خودش را برای دختر کولی نقل کرد. اما از جوانی که تو اتاق هفتمی خوابیده بود چیزی نگفت. خود دختره باز می رفت تو اتاق در را می بست دعا می خواند به جوان فوت می کرد. این دختر کولیه از بسکه حرامزاده بود می دید این دختره می رود توی اتاق در را روی خودش چفت می کند و یک کارهایی می کند شستش خبردار شد آنجا چیزی هست که دختره از او پنهان می کند. یک روز سیاهی به سیاهی این دختر رفت، از لای چفت در دید که فاطمه یک دعایی را بلند بلند خواند و مثل اینکه یک کارهایی کرد. دو سه روز دیگر هم رفت و گوش داد تا اینکه دعا را از بر شد.
روز سی و نهم [چهلم؟!] که فاطمه هنوز خواب بود صبح زود دختر کولیه بلند شد رفت در اتاق را باز کرد دید یک جوانی مثل پنجه آفتاب آنجا روی تخت خوابیده. دختره دعا را که از بر بود خواند، دید یک سوزن روی شکمش است آن را بیرون کشید، فورا تا کشید جوانه عطسه کرد، بلند شد نشست و گفت: «تو کجا، این جا کجا؟ آیا حوری، جنی، پری هستی یا آدمیزادی؟» دختر کولیه گفت: «من دختر آدمیزاد هستم.» جوان پرسید: «چطور به اینجا آمدی؟» دختر کولیه تمام سرگذشت فاطمه را از اول تا آخر به اسم خودش برای او نقل کرد و خودش را به اسم فاطمه جا زد و فاطمه را که خوابیده بود گفت کنیز من است.
جوان گفت: «خیلی خوب حالا می خواهی زن من بشوی؟» دختره گفت: «البته که می خواهم چه از این بهتر!»
آنها که مشغول صحبت و ماچ و بوسه بودند فاطمه بیدار شد دید که هر چه رشته بود پنبه شده، آه از نهادش برآمد. دستهایش را به طرف آسمان کرد گفت: «خدایا خداوندگارا تو سر شاهدی! همۀ زحمتهایی که کشیدم همین بود؟ پس آن صدایی که می گفت: نصیب مرده فاطمه، همین بود؟» بعد بی آنکه آره بگوید یا نه کلفت دختر کولیه شد، و دختر کولیه شد خانم و خاتون و فاطمه را فرستاد توی اشپزخانه.
جوانه فرمان داد هفت شبانه روز شهر را آیین بستند و دختر کولیه را گرفت. فاطمه هیچ چیز نمی گفت، کلفتی خانه را می کرد. تا اینکه زد و جوانه خواست برود سفر، وقتی خواست حرکت کند به زنش گفت: «دلت چه می خواهد تا برایت سوغاتی بیاورم؟» دختر کولیه گفت: «برای من یک دست لباس اطلس زری شاخه بیار.» بعد برگشت به طرف فاطمه گفت: «تو چی می خواهی که برایت سوغات بیاورم؟»
فاطمه گفت: «آقا جون من چیزی نمی خواهم جانتان سلامت باشد.» جوانه اصرار کرد، اونم گفت: «پس واسه من یک سنگ صبور و یک عروسک چینی بیاورید.»
جوانه شش ماه سفرش طول کشید. دختر کولیه هم هی فاطمه را کتک می زد و می چزاندش و او هم همه اش گریه می کرد.
جوانه از سفر برگشت و همه سوغاتی های زنش را خریده بود، اما سنگ صبور را یادش رفته بود. نگو تو بیابان که می آمد پایش خورد به یه سنگی فوراً یادش افتاد که دختر کلفته ازش سنگ صبور خواسته بود. با خودش گفت: «خوب، این دختره گفته بود، اگر برایش نبرم بد است.» برگشت رفت توی بازار پرسان پرسان یک نفر دکاندار را پیدا کرد که گفت من یکی برایتان پیدامی کنم. فردا که برگشت آن را بخرد دکاندار ازش پرسید: «کی از شما سنگ صبور خواسته؟» جوان گفت:« تو خانه مان یک کلفت داریم از من سنگ صبور و عروسک چینی خواسته.»
دکاندار گفت: «شما اشتباه می کنین این دختر کلفت نیست.»
جوانه گفت: «حواست پرت است، من می گویم کلفت من است.»
دکاندار گفت: «ممکن نیست، خیلی خوب حالا این را می خری یا نه؟»
جوان گفت: «بله می خرم.»
دکاندار گفت: «هر که سنگ صبور می خواد معلوم میشه که درد دل داره حالا که رفتی سنگ صبور را به دختر دادی کارهای خانه را که تمام کرد می رود گوشه دنجی می نشیند و همه سرگذشت خودش را برای سنگ نقل می کند، بعد از آنکه همه بدبختی های خودش را بیان کرد می گوید:
سنگ صبور، سنگ صبورآن وقت باید بروی تو اتاق کمر او را محکم بگیری اگر این کار را نکنی او می ترکد و می میرد.»
تو صبوری، من صبورم
یا تو بترک یا من می ترکم
چه دردسرتان بدهم، جوان همان کاری که او گفته بود کرد و سنگ و عروسک چینی را به دختر کلفته داد. همین که کارهایش تمام شد رفت آشپزخانه را آب و جارو کرد یک شمع روشن کرد و کنج آشپزخانه گذاشت. سنگ صبور و عروسک چینی را هم جلو خودش گذاشت و همه بدبختی های خودش را از اول که چطور سر راه مکتب صدایی بغل گوشش می گفت «نصیب مرده فاطمه»، بعد فرارشان، بعد بی خوابی و زحمت هایی که کشید، بعد کلفتی و زجرهایی که تا حالا کشیده بود همه را برای آنها نقل کرد آن وقت گفت:
سنگ صبور، سنگ صبور
تو صبوری، من صبورم
یا تو بترک یا من می ترکم
همین که این را گفت فوری جوان در را باز کرد رفت محکم کمر فاطمه را گرفت و به سنگ صبور گفت: «تو بترک.» سنگ صبور ترکید و یک چکه خون ازش بیرون جست. دختره غش کرد و جوان او را بغل زد و نوازش کرد و ماچ و بوسه کرد، برد توی اتاق خودش خوابانید.
فردا صبح فرمان داد گیس دختر کولی را به دمب قاطر بستند و هی کردند میان صحرا. بعد داد هفت شبان و روز شهر را چراغانی کردند و آیین بستند و فاطمه را عروسی کرد و بخوشی و شادی با هم مشغول زندگی شدند.
همان طور که آنها به مرادشان رسیدند شما هم به مراد خودتان برسید!
قصۀ ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
اشتراک در:
پستها (Atom)
